" باید یک گُهی بخورم. باید فکر کنم ببینم چه گُهی بخورم. چرا باید یک گُهی بخورم؟ نمی شود همین جا کنار این جنازه ی کچل دراز بکشم؟ چرا می شود. ولی یک ساعت دیگر که مُفم راه افتاد چه گُهی بخورم؟ تف تو روی هر چی رفیق نامرد است. انگشت هایم را توی پشم های کراسوس فرو می کنم..."
(نگران نباش. مهسا محب علی. نشر چشمه)
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 21:16 توسط نازبانو